تنها ایستاده ام
و امروز هم . . . مثل همیشه
تو در تاری ی افق دیدگانم . . با تبسمی
بسویم می دوی . . اما انگار
هیچوقت به من نمی رسی . . و غربت و
تنهایی مرا بیشتر و سنگین تر می کنی . .
کجایی . . ؟
چه شد چشمان من دیگر که اشکش مثل شبنم نیست
چه شد باران درد من که در پاییز نم نم نیست
دلم گمگشته کویش شد و دیگر غباری نیست
دلم سرگشته غم گشت و دیگر هیچ مرهم نیست
چه شد از عشق دردم را به دریای جنون دادی
چرا مجنون بی لیلا جنونش همچو آدم نیست
چرا میخانه ها دیگر می اش بر طبع من خوش نیست
چرا مستی دگر بر من موثرتر ز ماتم نیست
چرا اینگونه از فرط جنون و عشق میمیرم
چرا مردن به کام من رسیدن بر نگارم نیست

کاش مي شد زمان را به عقب برگردانم
و گذشته را مرور کنم
کاش مي شد به مدرسه برگردم و در هياهوي
کلاس درس، باز هم در سلطه عطوفت تو باشم.
افسوس آن روزها زير رگبار سرزنشهايت
ناسپاس تر از آن بودم که از ضيافت نگاه
اي سنگ صبور هميشگي
چقدر دير فهميدم که نگاه شهامت بار تو در کلاس
درس با نگاه مهربان مادرم در خانه يکي بود

بگذار تا که
در چشمهای تو
به آخرین اوج پروازم
به آخرین نفسهایم . . . برسم
یک قدم به سقوطم مانده
خسته ام
و گویی که دیگر هیچ امیدی نیست
هیچ چیز . . غربت و تنهاییم را
پر نمی کند . . .

عشق يعني اشك توبه در
قنوت
خواندنش با نام غفارالذنوب
عشق يعني چشمهايم در
ركوع
شرمگين از نام ستارالعيوب
عشق يعني بر سجود و دل
سجود
ذكر يارب يارب از عمق
وجود
