
سنگ قبرم را نمی سازد کسی ..... مانده ام در کوچه های بی کسی بهترین دوستم مرا از یاد برد ..... سوختم خاکسترم را باد برد

گفته بودی دوستم داری نرم از پیش تو / گفتمت جانان من قلبم به زیر پای تو
یاد داری گفتمت با من نشی نا مهربان ؟ / جان و روحم مال تو تنها کنار من بمان ؟
یاد داری گفتمت بی تو دلم تنها شود؟ /همصدابامرگ و هم پیمان غمها می شود؟
گفته بودی هیچ وقت از پیش قلبم نی روی / بی من ودستای من تا خانه غمها روی
حال ای نامهربان ِای نارفیق بی وفا ! /دست هایم مانده تنها تو کجا و من کجا ؟
من به هر روز و شبم کارم شده اشک وفغان/تو کجایی تا ببینی حال و روزم این زمان؟

دوباره پر از بغضم
دوباره آیینه نگاهم در بی کسی ها ترک خورده
نمی دانم چند وقت دیگر می مانم و می نویسم
نمی دانم چند پرنده دیگر را در آسمان می شما رم
اما می دانم .........
فقط نیاز به دستانی معجزه گر و پر امید دارم

سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است
نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،
يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،
همين يک لحظه باقي است
و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

پرنده غمگین دلم چه بی قرار پر می گشاید
و خود را به دیوارهای دل بی قرارم می زند. چه زیبا آشیانه ات را بر روی دلم ساخته ای جوری که هیچ باد ویرانگری توان ویرانی اش را ندارد.
یارب تو او را همچو من برغم
گرفتارش مکن
در شهر غربت ای خدا هرگز تو
آزارش مکن
هر چند او از رفتنش چشمان مرا
گریه نمود
لیک ای خدای مهربان از گریه
پربارش مکن
اگر دوری از رویش مرا افسرده و
بیمار کرد
درشهردوری بیکس است یارب تو
بیمارش مکن
گر چه ریزم اشک هر شب از هجران
او
گریان ز غم هرگز دمی چشم
گهربارش مکن
گر با فرشته زندگی دارد سر بازی
ولی
یارب تواو را همچو من برغم گرفتارش
مکن

زیر پلکت سایه بانم میدهی؟ سوختم آیا پناهم میدهی؟ آتشی افتاده بر جان و دلم ، قطره آبی بر لبانم میدهی؟ میهمان جان جانان گر شوم ، میزبانی را نشانم میدهی؟ تا بیاسایم دمی در پای عشق ، زیر چترت سرپناهم میدهی؟ ای جواب پرسش بی پاسخم ، عشق را آیا نشانم میدهی؟ رو مگردان نازنین با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات یک بوسه گاهم میدهی؟
اقتدار دل شکسته به اندوهی ست که سروده نمی شود
زمانی که کنار رودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود ، به قله کوه که رسیدم سراپا محو تماشای رود شدم.
اگر زندگی یک پرتقال در دستتان نهاد ، آن را پوست بکنید و به دنبال دوستی باشید تا با او قسمت کنید.
من آهنگ غریب روزگارم ، غمی در انتهای سینه دارم ، تمام هستیم یک قلب پاک است ، که آن را زیر پایت می گذارم ...
بهترین مترجم کسیست که سکوت را ترجمه کند
بيا با پاک ترين سلام عشق آشتي کنيم *بيا با بنفشه هاي لب جوب آشتي کنيم * بيا ازحسرت و غم ديگه باهم حرف نزنيم * بيا برخنده ي اين صبح بهار خنده کنيم
بگذار که در حسرت ديدار بميرم در حسرت ديدار تو بگذار بميرم دشوار بود مردن و روي تو نديدن بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب در بستر اشک افتم و ناچار بميرم تا بو ده ام اي دوست وفادار تو بودم بگذار که اي دوست وفادار بميرم
وقتی که وفا قصه برف به تابستان است و محبت گل نایابیست به چه کسی باید گفت: با تو خوشبخت ترین انسانم!؟؟
میخوام به سردی شبهام بخندم... میخوام به پوچی فردام بخندم... وقتی میبینمت با دیگرونی... تو اوج گریه هام میخوام بخندم... میخوام داد بزنم تنهای تنهام... میخوام وقتی میگم تنهام بخندم

نيلوفر صدا کردم. تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ
آرزوهايت دعا کردم. پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های
آبی احساس تو را از بين گل هايی که در تنهايی ام روئيد؛ با
حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی و من تنها برای
ديدن زيبايی آن چشم تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها
کردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و
نارنجی خورشيد وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا؛
شايد خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا؛ تا کی؛ برای چه؛ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران
چه معصومانه می باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک
برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می
داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو
آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی
حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی
حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از
رفتنت دريا چه بغضی کرد کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی
برد و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی
برد هنوز آشفته چشمان زيبای توام برگرد
که
نشکنه ولی من حد اقل می تونم
بهش یاد
بدم که وقتی شکست با لبه های
تیزش
دست اونی که شکسته رو نبره
دارم
امیدوارم شما هم از اون خوشتون بیاد و نظرتون رو
راجع به این داستان بدید.
روزی شاگردی از استادش پرسید که عشق چیست؟ استادش به او گفت:
به گندمزار برو و زیباترین و درخشان ترین خوشۀ گندم را با خود بیاور. اما به
خاطر داشته باش که نمیتوانی به عقب برگردی و انتخابی از پشت سرت
داشته باشی.
پس از مدتی جوان دست خالی بازگشت. استادش علت آن را جویا شد.
گفت: هرچه پیش میرفتم، به خوشه های زیباتری میرسیدم. دست آخر همۀ
گندمزار را طی کردم، اما به امید چیدن زیباترین خوشه، نتوانستم چیزی
بدست آورم. استادش گفت: عشق همین است. پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: به جنگل برو و با همان شرط قبلی، بلند ترین درخت را با خود
بیاور.
پس از مدتی با درخت کوتاهی بازگشت و گفت: با یادآوری خاطرۀ گندمزار،
اولین درختی را که دیدم بریدم و با خود آوردم تا دست خالی باز نگردم.
استاد گفت: ازدواج نیز همین است