
جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود ؛عشق را محکوم به تیعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی کرد. قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند . قلب شروع کرد به طرفداری از عشق: آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی ؟ ای گوش مگر تو نبودی که در ارزوی شنیدن صدایش بودی ؟ و شما پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفید؟ همه اعضا رو برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند.... .
http://soltanegham3000.blogfa.com
+
نوشته شده در
86/12/25ساعت 11:25 قبل از ظهر
  به قلم: سلطان غم(مهدی محمدی)
|